|
|
|
|
|
خدایا وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت ولی نظرت را از من مگیر یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:47 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکویت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد… در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکویتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود… |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:58 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد.
او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه منظرهای روبرو شد؟ و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکنه. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:48 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
درد و دل یک دختر
دختری هستم به سن سی و سه فارغ از درس و کلاس و مدرسه مدرک لیسانس دارم در زبان دارم از خود خانه و جا و مکان مرغم و خواهم زبهر خود خروس مانده ام در حسرت تاج عروس مبل واسباب ولوازم هرچه هست پنکه وسرویس خواب وفرش وتخت هست موجود وجهازم کامل است پول نقد و زانتیا هم شامل است هرچه گوئی هست وتنهاشوی نیست برسرم گیسو و زلف و موی نیست ترسم از بی شوهری گردم تلف بر دهانم آید از اندوه کف کاش جای این همه پول و پِله گیر میکرد شوهری توی تله میشدم عبد و کنیز شوی خود می نمودم چاره درد موی خود گیسوانی عاریت چون یال اسب می نشاندم بر سرم با زور چسب آنچنان شوری زخود برپاکنم تاکه شاید در دلش ماًوا کنم بارالها تو کرم کن شوی را خود مرتب میکنم این موی را |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:41 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم نه کسی منتظرم هست که شب برگردم نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب نرود از سر ذلت به هوا فریادم “هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست” نکته ای بود که فرمود به من استادم شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!) زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش! مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم! هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم نه برای دل هر دختر و زن فرهادم الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟” |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:37 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:31 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرد، کنار مغازه گل فروشی ایستاد تا دسته گلی را برای مادرش- که دو هزار مایل دور از او زندگی می کرد-سفارش دهد و از طریق پست بفرستد. لحظه ای که از |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:0 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
چند جمله(نظم ونثر) که خوندنش ضرر نداره! 1.زندگی مثل دیکتس .... هی می نویسیم ... هی غلط می نویسیم....هی پاک می کنیم ... هی دوباره می نویسیم ...هی دوباره....غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه برگه ها بالا !! 2.اگه کسی رو دوست داری،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالای سرش باشی!!! 3 .استكان از دستم افتاد شكست پدرم ناراحت شد - مادرم حرص خورد - برادرم گفت قشنگ بود - خواهرم گفت مال من بود ؟؟؟؟؟؟؟ اما وقتی قلبم شكست هيچ كس چيزی نگفت. بميرم ای دل كه بی صدا شكستی! 4.افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سيل خون .( بايرون) 5.نیازارم زخود هرگز دلی را ...که میترسم درآن جای تو باشد.. 6.تقصير دلم چيست اگر روی تو زيباست حاجت به بيان نيست كه از روی تو پيداستمن تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشای تو روياست
7 .آنکه چشمان تو را اين همه زيبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرديا نمی داد به تو اين همه زيبایی را يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد
8.گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
9.دراین دنیا که حتی ابرهم نمیگریدبه حال ما.. ..همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها 10.ای كاش كه معشوق طلب جان از عاشق می كرد.... تا كه هر بی سرو پايی نشود يار کسی 11.پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را از مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشــــــم سیـه خریده ام 12.می نويسم دی دار تو اگر بی من و دلتنگ منی... يك به يك فاصله ها را بردار
13.زرد است كه لبريز حقايق شده است .... تلخ است كه با درد موافق شده است...شاعر نشدی وگرنه ميفهميدی....پاييز بهاريست كه عاشق شده است!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطره ای زیبا از دکتر شریعتی:
دکتر علی شریعتی : « کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید . و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت! … چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه : زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم. وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند ممکن است در خودش بوجود آید.................................. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 21:29 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
قهرمانی استقلال در لیگ برتر رو به تمام هواداران اس اس تبریک میگم....
نه قرمز۰۰۰۰نه مشکی.............آبی فقط توعشقی.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:13 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
1)اسگل خان میره پیش مشاور املاک؛صاحب بنگاه میگه:یه خونه داریم کنار راه آهن؛صدا زیاده ولی بعداز یه هفته عادت میکنید.اسگل خان میگه:اشکال نداره این یه هفته رو میریم خونه ی داداشم!!!!(فرستنده این مطلب:هلما خانوم)
2)اسگل خان 5 میلیون پول و یه شماره حساب میده به شاگردش ومیگه این رو واریز کن به این شماره حساب.شاگردش یه نگاهی به شماره حساب میکنه ومیگه:این حساب سیباست؟؟؟اسگل خان میگه: نه مال گردوهای پارساله!!!!
3)یه روز 2تا اسگل رو میبینند که یکی شون داره زمین رو میکنه و اون یکی همون زمینی که قبلی کنده رو داره پر میکنه . ازشون میپرسن چرا این کار رو میکنید میگن آخه ما ۳ نفریم که یکیمون میکنه اون یکی لوله میذاره و اون یکی پر میکنه ، اما امروز اونی که لوله میذاره نیومده ولی ما داریم کارمون رو میکنیم که پروژه عقب نیفته!
4) به فرمانده پادگان خبر دادند که:پدر یکی از سربازان دیروز مرده.فرمانده؛ گروهبان را احضار کرد وبه او گفت:برو به سرباز فریدون خبر بده که پدرش فوت کرده؛ولی حواست رو جمع کن ؛طوری بهش خبر بده که یهو پس نیفته؛حتما"اصول نظامی مد نظرت باشه؛گروهبان سربازان رو به خط کرد وگفت:هرکدوم از شما که پدرش دیروز مرده یه قدم بیاد جلو؛...هیچکس جلو نمیاد؛گروهبان میگه:سرباز فریدون !چون از دستور مافوق اطاعت نکردی یه هفته بازداشتی!!!
5) مرد شتابان به خانه آمد و فریاد زد: عزیزم چمدانتو ببند؛من امروز 50میلیون برنده شدم . زن : چمدون رو برای مسافرت خارج ببندم یا داخل؟مرد: مهم نیست فقط چمدانتو ببندو از جلو چشام دور شو!!!
6) یه روز یه دیوونه می ره پیش دکتر تیمارستان؛ میگه آقای دکتر من یه کتاب 500 صفحه ای به نام صدای پای اسب نوشتم. دکتره کتاب رو می گیره و به دیوونه میگه اگه کتاب خوبی باشه قول می دم که مرخصت کنم بری خونه. دکتره شب کتاب رو بازمی کنه بخونه می بینه 500 صفحه نوشته...پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو 7) اسگل خان داشته تو بينهايت راه مي رفته، يهو از پشت يك صداي خفن بلند ميشنوه برميگرده، مي بينه دو تا خط موازي خوردن بهم! 8) زن : خسته شدم كي مياد ؟ 9) یه روز سه نفر(ایرانی,فرانسوی؛مصری)سوار هواپیما میشن.مصریه دستشو میاره بیرون میگه:اینجا مصره!بهش میگن ازکجا فهمیدی؟میگه:چون دستم خورد به اهرام ثلاثه؛چند ساعت بعد فرانسویه دستشو میاره بیرون میگه:اینجا فرانسه است!بهش میگن از کجا متوجه شدی؟میگه :چون دستم خورد به برج ایفل؛چند ساعت بعد ایرانیه دستشو میاره بیرون میگه:اینجا ایرانه !بهش میگن:چطور متوجه شدی؟میگه چون ساعتمو دزدیدند!!!! 10) فیلی در استخری شنا میکرد.مورچه ای سر رسید.و گفت :بیا بیرون کارت دارم.فیل از استخر بیرون آمد.مورچه نگاهی به فیل انداخت و گفت:برو توی آب؛فقط میخواستم ببینم مایوی منو اشتباهی نپوشیدی؟ 11) مسافری که تازه وارد اسگل آباد شده بود از اسگل خان میپرسه:ما اینجا غریبیم...کجا آمپول میزنن؟...اسگل خان باسنشو نشون میده میگه اینجا! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:11 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
فهرست تعدادی از زوجهای هنری:
پژمان بازغی(بازیگر)----مستانه مهاجر(تدوینگر) رخشان بنی اعتماد(کارگردان)----جهانگیر کوثری(تهیه کننده؛مجری)
کمند امیر سلیمانی(بازیگر)----ورقا عامری(عکاس) تهمینه میلانی(کارگردان)----محمد نیک بین(تهیه کننده)
لادن طباطبایی(بازیگر)----سعید تهرانی(بازیگر؛تهیه کننده) مهناز افضلی(بازیگر)----حسن پورشیرازی(بازیگر )
حمید سمندریان(کارگردان)----هما روستا(بازیگر) بهزاد فراهانی(بازیگر)----فهیمه رحیم نیا(نویسنده)
افسر اسدی(بازیگر)----اصغر همت(بازیگر) محمد رحمانیان(کارگردان)----مهتاب نصیرپور(بازیگر)
امین تارخ(بازیگر)----منصوره شادمنش(نویسنده) مینا جعفرزاده(بازیگر)----بهمن زرین پور(کارگردان)
جمشید آهنگرانی(نویسنده)----منیژه حکمت(کارگردان) حسن جوهرچی(بازیگر)----مهناز بیات(منشی صحنه)
لادن مستوفی(بازیگر)----شهرام اسدی(کارگردان) الهام چرخنده(بازیگر)----فرشید نوابی(بازیگر)
شاهرخ فروتنیان(بازیگر)----افسانه چهره آزاد(بازیگر) آتیلا پسیانی(بازیگر)----فاطمه نقوی(بازیگر)
کامبوزیا پرتویی(کارگردان)----فرشته صدر عرفانی(بازیگر) مائده طهماسبی(بازیگر)----فرهاد آئیش(بازیگر)
داریوش مهرجویی(کارگردان)----وحیده محمدی فر(فیلمنامه نویس ومنشی صحنه) نادر مقدس(کارگردان)----افسانه منادی(کارگردان)
علیرضا امینی(کارگردان)----فرناز جمشیدی مقدم(منشی صحنه) محمود پاک نیت(بازیگر)----مهوش صبرکن(بازیگر)
محمدرضا شریفی نیا(بازیگر)----آزیتا حاجیان(بازیگر) محسن قاضی مرادی(بازیگر)----مهوش وقاری(بازیگر)
بهاره رهنما(بازیگر)----پیمان قاسم خانی(فیلمنامه نویس) مهرداد شکرآبی(بازیگر)----عاطفه رضوی(بازیگر)
احمد حامد(تهیه کننده)----فاطمه معتمد آریا(بازیگر) شقایق دهقان(بازیگر)---مهراب قاسم خانی(طراح صحنه؛نویسنده)
رویا تیموریان(بازیگر)----مسعود رایگان(بازیگر) زیبا بروفه(بازیگر)----پیام صابری(گریمور)
لیلا حاتمی(بازیگر)----علی مصفا(بازیگر) گلاب آدینه(بازیگر)----مهدی هاشمی(بازیگر) حمیرا ریاضی(بازیگر)----علی اوسیوند(بازیگر)
امین حیایی(بازیگر)----نیلوفر خوش خلق(بازیگر) حسین عرفانی(دوبلور)---شهلا ناظریان(دوبلور)
گوهر خیراندیش(بازیگر)----مرحوم جمشید اسماعیل خانی(بازیگر) سحرولدبیگی(بازیگر)----نیما فلاح(بازیگر) امیر جعفری(بازیگر)----ریما رامین فر(فیلمنامه نویس) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:41 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام...
تاریخ تولد تعدادی از خوانندگان ایرانی: (سیاوش قمیشی:محل تولد:قمیش(محلی در دزفول)تاریخ تولد:21 خرداد1324)
(ابراهیم حامدی:معروف به ابی؛محل تولد:میدان فوزیه تهران؛تاریخ تولد:29 خرداد 1328)
(نصرالله ؛معروف به معین؛محل تولد:نجف آباد اصفهان؛سال تولد1330)
(پروانه امیر افشاری؛معروف به حمیرا،محل تولد:تهران؛اسفند 1328)
(داریوش اقبالی؛محل تولد:تهران؛15 بهمن 1329)
(معصومه دده بالا؛معروف به هایده؛محل تولد:تهران(بنا بر قولی یکی از روستاهای کرمانشاه)1321)
(خدیجه دده بالا؛معروف به مهستی؛محل تولد تهران؛25 آبان 1325)
(فائقه آتشین؛معروف به گوگوش؛تهران18 بهمن 1328)
(شکیلا؛13 اردیبهشت 1341)
(لیلا فروهر؛4 اسفند 1337)
(حسن ستار؛تهران؛8 آبان 1328)
(شهرام صولتی؛1336)
(فاطمه صولتی؛معروف به شهره؛14 دی 1337)
(مهرداد آسمانی؛تهران 25 تیر 1346)
(عارف عارف کیا؛تهران؛29 مرداد1319)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:57 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
قهرمانی استقلال در جام حذفی رو به تمامی استقلالیهای عزیز در سرتاسر جهان تبریک میگم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:24 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.... خوبید؟امیدوارم همیشه شاد وسربلند باشید.... آخرین اخبار از شخصیتهای داستانی و تاریخی که همه ی ما به نوعی باهاشون آشناییم: دهقان فداکار پیر شده ودر یک خونه ی کوچیک زندگی میکنه .کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه...اما شوهرش آه در بساط نداره... کوکب خانم حوصله مهمون نداره..تازه اگه مهمون بیاد یه زنگ میزنه پیتزایی سر کوچه... حسنک گوسفنداشو ول کرده رفته تو یه شرکت کوچیک آبدارچی شده.. پترس مدیر یه شرکت واردات -صادرات شده وکارش حسابی گرفته .چوپان دروغگو پیر و کچل شده ویک عینک ته استکانی زده ولی هنوز که هنوزه با دروغهاش مردم رو سرکار میذاره... رستم اسبشو فروخته وموتور خریده وبا اسفندیار میرن کیف قاپی .شیرین جواب رد به فرهاد داده و با دوست پسرش رفته اسکی. شنگول ومنگول هر دوشون ازدواج کردند وتوی شرکت لبنیات کار میکنند .روباه وکلاغ دستشون تو یه کاسه اس. لیلی ومجنون هم با داشتن 4تا بچه و 6تا نوه سر پیری تصمیم گرفته اند از هم جدا شن ؛میگن :تفاهم نداریم!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
تفریحات پسران در خدمت سربازی این کارها واقعا" اتفاق میفته بنده خودم این کارها(تفریحات) رو دیدم.. اصولا تفریحات خدمت سربازی به دوقسمت تقسیم میشه:شبانه و روزانه تفریحات شبانه :
ریختن یک لیوان آب در پوتین هم خدمتی(البته اگه این آب با شکر مخلوط بشه بهتره...ولی اگه هم خدمتی شما دیابت داره بهتره فقط آب بریزید)500 امتیاز جابه جا کردن پوتینها وگره زدن پوتینهای جابه جا شده بهم...400 امتیاز جابه جا کردن جورابهای کثیف ونشسته وسوراخ با جورابهای تمیز وسالم دیگران...300 امتیاز دوختن و وصل کردن پتوبه لباس هم خدمتی.....600 امتیاز سوت کشیدن نصف شب(البته به یه سوت کوچک وپرقدرت نیازه؛بهتره مثل فرمانده سوت بزنید..مراقب باشید سوت لو نره؛ویه جای خوب پنهانش کنید)1000 امتیاز و.... تفریحات روزانه: نوشتن یادگاری روی در ودیوار وکمد آسایشگاه والبته جاهای دیگه.200 امتیاز جا زدن در صف غذاخوری و...150 امتیاز. ایجاد ناهماهنگی عمدی بین دیگران به هنگام رژه رفتن جلوی جایگاه در صبحگاه مشترک؛500 امتیاز زدن زیراب دیگران 200 امتیاز کوبیدن دسته جمعی ظروف غذا به میز ناهارخوری به نشانه اعتراض به ناهار.10 امتیاز. پرتاب گلوله های کاغذی به وسیله لوله خودکار به سمت هم خدمتیها100 امتیاز پس گردنی-کف گرگی-جشن پتو-جمعا"200 امتیازو...
بگذریم حالا یک تجربه شخصی از خدمت سربازی :شب موقع خواب من ودو3تا از بچه های کرمان ومشهد؛وتهران ؛موقع خواب تصمیم گرفتیم چندتا از بچه های با جنبه آسایشگاه رو اذیت کنیم..قرار گذاشتیم تا موقعی که مطمئن شدیم همه خوابیدند نقشه خودمونو عملی کنیم خلاصه ساعت حدود یک ونیم بامداد روزجمعه بود.که نقشمون رو عملی کردیم...ابتدا در یه قوطی واکس رو باز کردیم دستامونو آغشته به واکس کردیم از ابتدای آسایشگاه شروع کردیم وبا کشیدن دست آغشته به واکسمون به صورت همخدمتیهامون کار پیش رفت؛در یک مورد نزدیک بود لو بریم ولی خوشبختانه به خیر گذشت... صبح زود با صدای خنده بعضی از بچه ها از خواب بیدار شدم...واقعا" خنده دار بود صورت نصف بچه های آسایشگاه سیاه شده بود.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام... خبر فوری.... وبلاگ هفت رنگ یک ساله شد ....از همه ی شما دوستان که در این مدت با نظرات سازنده ی خودتون منو راهنمایی کردید ممنونم.
سوال کنکور 87:آرامگاه سعدی کجاست؟الف: خونتون؟ ب:خونشون؟ ج:تو حیاط؟؟ د:اتاق تمساح ها؟؟؟ مسافر به مدیر هتل:آقا اتاق من پر از مگس است مدیر هتل:نگران نباشید یک ساعت دیگر وقت ناهار است همه ی آنها به رستوران هتل می آیند!!!!!
یه روز اسگل خان سوار هواپیما می شه،یهو هواپیما سقوط می کنه......این قرار بود جوک باشه اما حادثه خبر نمیکنه!!!!
صاحبخانه: هر وقت میگم اجاره ات رو بده، میگی: بذار حقوق بگیرم، پس کی حقوق میگیری؟ مستاجر: هر وقت که استخدام شدم!!!
میدونید چرا بادکنک ها برای هم لطیفه تعریف نمی کنن؟.....آخه می ترسن از خنده بترکن!!!
میدونید ژاپنیها به گوساله چی میگن؟؟؟....میگن :نی نی گاوا
شــــــــــــــعر :
بگیر از من تو این دل یادبودی، که تنها لایق این دل تو بودی، هزاران خواستند این دل بگیرند، ندادم چون عزیز دل تو بودی.
قفس داران سکوتم را شکستند ..... دل دائم صبورم را شکستند به جرم پا به پای عشق رفتن ..... پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بيرون کشيدند ..... چه بی پروا حضورم را شکستند تمنا در نگاهم موج می زد ..... ولی رويای دورم را شکستند
داســـــــــــــتان کوتاه :اسگل خان نصف شب ميره در خونه ی كدخدا رو ميزنه و كدخدا خواب آلود در رو باز ميكنه! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:51 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
اطلاع رسانی به شیوه جدید اتوبوس-کیوسک تلفن-تیر چراغ برق ودرخت-دیوار- سرویسهای بهداشتی عمومی-اسکناس- شاید بپرسید این کلمات رو واسه چی ردیف کردم....برای جمله سازی؟؟؟نه.....اینها وسایل ومکانهایی هستند که برای اطلاع رسانی استفاده میشه!!! 1.قسمتهای مختلف اتوبوس :بدنه خارجی اتوبوس:معمولا آگهی های مربوط به پاکیزگی(لطفا مرا بشویید)یا تبلیغات نامزدها(عشق من مینا...)وتبلیغات تجاری( پاکسان به سلامت خانواده می اندیشد و.....) محدود می شه. بدنه داخلی اتوبوس:محل گذر روزگار(یادگاری از قلی و سکینه بتاریخ فلان) یا اطلاعات مهم(این یادگاری از من است...هر کس بخواند خر است) روکش صندلی:شهر ما خانه ما(چسبوندن آدامس مصرف شده) و حفظ پاکیزگی هوا(مالیدن محتویات بینی و...)
شیشه پشت اتوبوس:معمولا یاد یاران(جواد پلنگ...علی شپش...)یا نقش روزگار(یه قلب شکسته یا یه قلب تیرخورده....)وپیام هشدار:(دنبالم نیا )ویا تبلیغات... 2.کیوسک تلفن :محل نوشتن ناگفته ها(پدرسگ چرا گوشی روبرنمی داری)یا دردودل فراموش شده ها (مگه نمی گفتی هر جوری شده با من ازدواج می کنی3.تیر چراغ برق ودرخت :محل نمایش هنر نستعلیق نوین(کنده کاری اسم با چاقو)کنده کاری قلب با کلید....وچسبوندن انواع آگهی(ترحیم...تبلیغ.و.).یه کیف حاوی مدارک وپول گم شده از یابنده.تقاضا میشود.... .ویا:قطعه ای طلا پیدا شده با دادن نشانی آنرا دریافت کنید...
4.دیوار بیرونی اماکن(معمولا" خونه ها ):مخصوص آگهی های اطلاع دهنده( جوب آب...مواظب باشید)یا آگهی های نهی کننده(آشغال نریزید) هشدار دهنده(در این محل پارک نکنید؛پارک=پنچرشدن)آگهی های تبلیغاتی:(تاکسی تلفنی؛ وانت تلفنی ؛تخلیه فاضلاب ؛ تدریس خصوصی زبان...ریاضی..شیمی..کلاسهای آمادگی کنکور؛دعوت به همکاری وموسسه ی ترمیم موی...و..........)5.سرویسهای بهداشتی عمومی :داخل سرویس:پیامهای عمومی (سیفون را بکشید....نظافت را رعایت کنید...)اشکال وصور قبیحه(؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)وبیرون سرویس:آغاز دوستی های لطیف(0912 آرمین...نه شب به بعد)مردانه-->...زنانه<---6.اسکناس :پیامهای تبریک:(سال نو مبارک)اشعار (نگاهت با نگاهم کرد برخورد برو اونور بابا حالم بهم خورد....)منو خرج نکنید.....
7 .دست(ساعد وبازو):خالکوبی تصاویر(معمولا" قلب تیر خورده) و حرفهای دل:(رفیق بی کلک مادر؛سلطان غم مادر....دوستت دارم و.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:50 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
معنی برخی از کلمات عامیانه فارسی آلاخون و والاخون:سرگردان الدنگ(به فتح الف):بی غیرت وبی کار وبار بامبول:حقه بنجل:(به ضم ب و ج )قطعات پارچه کهنه یا لباس کهنه را گویند پخمه:شخص کودن ونفهم را گویند پرت وپلا:مزخرف پفیوز:(به ضم پ)آدم بی غیرت وبی درد ورگ و احمق پوک:تهی وبی مغز وخالی پتی:(به فتح پ) برهنه تخس:(به ضم ت) آدم شرور وشیطان جربزه:(به ضم ج و ب )قابلیت وشایستگی اشخاص جنم:(به فتح ج و ن )قابلیت وشایستگی جغله:(به کسر ج و غ) آدم کوچک وضعیف جیم شدن:یعنی آهسته از مجلس بیرون رفتن جل وپلاس:(به ضم ج )فرش واثاث کهنه وخراب خرت وپرت:(به کسر خ و پ) اسباب خرده و ریزه متفرقه خپل:(به کسر خ و پ )آدم ویا هرچیزی که کوتاه وکلفت باشد ددری:(به فتح د) شخص هرزه وبد عمل دک کردن:کسی را به بهانه ای از مجلس بیرون نمودن دنج:جای راحت دنگ وفنگ:سر وصدا و اوضاع وترتیبات توپیدن:تشر زدن..اوقات تلخی وغضب را تشر گویند. سر ومر:(به ضم س و م) به معنی چاق؛مثلا" میگن:سر ومر و گنده سمبل کردن:(به فتح س و ب)سر به هم آوردن کاری را گویند که در آن دقت ومواظبتی نشده باشد شلم شوربا:شل و ول شیله وپیله:ریا ونادرستی علم شنگه(الم شنگه):شلوغی وهمهمه و داد وبیداد فزرتی:(به کسر ف و ز)آدم بی قابلیت وبی عرضه فکسنی:(به فتح ف )آدم بی سر وپا وبی صورت وسامان را گویند..در مورد اشیا نیز به کار میرود فیس:افاده وغرور قرتی:(به کسر ق )آدم از خود راضی که به شکل ولباس خود ببالد قلپ:(به ضم ق)جرعه آب کشیده:سیلی کنس:(به کسر ک و ن)خسیس لاس:معاشقه لخم:(به ضم ل) گوشت بی پوست واستخوان وراجی:زیاد حرف زدن ور پریدن:(به فتح و)به معنی مردن ودر گذشتن..در موقع نفرین به کار میرود گاگول:آدم احمق وگیج گر:سر کچل وبی مو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:23 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
( بهار دوستی ما خزان نمی گيرد؛ گل هميشه بهار است آشنايی ما...)با سلام خدمت دوستان عزیز :به دلیل اینکه امروز( دوم اسفند )روز تولدمه...تصمیم گرفتم تو این پست یکسری مطلب با موضوعات مختلف بنویسم....جا داره در اینجا ابتدا به دوستانی که متولد اسفند ماه هستند تولدشون رو پیشاپیش تبریک بگم .....جوک :((مادر: دخترم آبپاش رو كجا مى برى؟دختر: مامان میبرم به گلها آب بدم.مادر: دخترجون، مگه نميبينى كه داره بارون مياد؟دختر: چرا می بینم، منم چترمو برداشته ام!!!!)) ((یه روز یه دختر دعا می کنه: خدایا من چیزی از تو برای خودم نمی خوام، فقط یه داماد خوب و خوشگل نصیب مادرم کن!!)) ((اسگل خان میخواسته آتش نشان بشه بهش میگن:خب حالا اگه جنگل آتیش گرفت وآب نداشتیم چه کار کنیم؟؟؟؟میگه:تیمم میکنیم.))
((زن به شوهر: من پنج دقیقه میرم خونه اعظم خانوم باهاش حرف بزنم تو هر نیم ساعت یه سری به غذا بزن!!)) ((به نیوتون میگن : چرا از افتادن سیب وخوردن سیب به سرت تعجب کردی؟؟؟؟میگه: چون من زیر درخت گلابی بودم!!!)) ((اسگل خان میره رستوران؛ به گارسون آروم میگه:عرق داری؟؟؟گارسونه میگه: بله اسگل خان میگه: پس کاپشن تنت کن سرما نخوری!!!!)) ((مادر: پسرم این گلها را از کجا آوردی؟پسر: از خونه همسایه.مادر: اون میدونه که تو گلهاشونو چیدی؟پسر: پس چی که میدونه، تا همین دم در داشت دنبالم میدوید!!!)) ((اسگل خان میره موزه معروف فرانسه؛تو موزه خسته میشه؛یه صندلی خالی میبینه میره میشینه؛مامور موزه با سرعت میاد پیش اسگل خان؛بهش میگه:آقا پاشو؛این صندلی ناپلئونه!!!اسگل خان میگه:خب بابا!چرا شلوغش میکنی؟هروقت اومد بلند میشم!!) ((اسگل خان با نردبان میره سینما!!بهش میگن:احمق اینو واسه چی با خودت آوردی؟میگه:آخه شنیدم فیلمش بلنده!!!)) ((دکتر تیمارستان: خوب حالا بگو ببینم تو کی هستی؟دیوانه اولی: من پسر ناپلئون هستم.دیوانه دومی: دروغ میگه آقای دکتر، اون پسر من نیست)) ((اسگل خان رو به جرم دزدی می برن دادگاه؛قاضی بهش میگه:خجالت بکش این دفعه چهارمه که میای دادگاه!!اسگل خان میگه: تو خجالت بکش که هر روز اینجایی؟؟؟؟)) ((مرد: باز هم پارچه خریدی؟؟؟زن:میخواستم برات دستمال بدوزم.!!مرد:این که چهار متر پارچه است؟؟؟زن:با بقیه اش هم برای خودم یه پیراهن میدوزم!!!)) جورواجور :مار ناشنواست و محیط اطراف خود را با ارتعاشاتی که از زمین در یافت میکنداحساس میکند!!! فقط قورباغه های نر قور قور میکنند!!
فقط پشه ماده نیش می زند واز پروتئین خون مکیده شده جهت تخم گذاری استفاده میکند! قدرت بینایی جغد 82 برابر انسان است!!! فیل از گوشهایش به عنوان تهویه هوا استفاده میکند؛فیل دمای بدنش را توسط گوشهایش متعادل نگه می دارد؛چون سطح بزرگی دارد که حیوان میتواند از طریق آن گرمای بدنش را کاهش دهد!! تشخیص تخم مرغ سالم از خراب با قرار دادن تخم مرغ در یک کاسه پر از آب میسر میشود..بدین ترتیب اگر تخم مرغ ته نشین شود سالم است و اگر روی آب شناور شود خراب است. شعر :((نشنو از نی؛ نی حصيری بيش نيست بشنو از دل دل حريم كبرياست نی چو سوزد خاک و خاكستر شود دل چو سوزد خانه ی داور شود .))
((شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟ به چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت:آری.. ))
و در انتها هم یک آف زیبا که سحر خانم برام فرستاده:عاشق آن نيست كه برای عشقش در سرما آتش روشن كند عاشق آن است كه كتش را بدهد به عشقش ، خودش سرما بخورد و 6 تا آمپول بزنه تا ديگه از اين غلط ها نكنه !!
با آرزوی موفقیت برای همه ی شما ![]() ![]() ![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:41 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
سوال زیر مسئله ایست که یکی از فقهای زمان بهلول از بهلول پرسید.... ابتدا سوال روبخونید...اطلاعات مذهبی خود را بسنجید...بعد پاسخ خود را با پاسخی که در ادامه متن خواهد آمد مقایسه کنید: در خانه ای زنی با شوهر شرعی خود نشسته و در همین خانه یک نفر در حال نماز خواندن است و نفر دیگر هم روزه دارد...در این حال مردی از خارج وارد خانه میشود به محض وارد شدن؛ آن زن وشوهری که در خانه بودند به یکدیگر حرام میشوند وآن مردی که نماز میخواند نمازش باطل و مرد دیگر روز ه اش باطل میشود....آیا میتوانید بگویید این مرد که بود... جواب شما چیه؟؟؟؟؟ روی ادامه مطلب برای مطالعه جواب کلیک کنید ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:3 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
در تاريخ آورده اند كه: وقتى حاج ميرزا آقاسى وزير محمدشاه قاجار به حفر قناتى امر کرده بود، روزى كه به بازديد چاهها رفت، چاه کن اظهار داشت: كه كندن قنات در اينجا بی حاصل است، چه اينكه اين زمين آب ندارد. حاجى ميرزا آقاسى در جوابش گفت:
در تاريخ آورده اند كه خليفه اى در زمان خلافت خود شبها در ميان ولايت می گرديد و به احوال مردم مطلع مى شد، شبى از يكى از خانه ها آوازى شنيد، چون از ديوار خانه بالا رفت، ديد زن و مردى نشسته اند و قدرى شراب در نزد ايشان است، خليفه مرد را مخاطب نموده، گفت: يا عدواللَّه،(ای دشمن خدا) خيال مى كنى كه خداى تعالى اعمال شنيع و معاصى تو را مى پوشاند؟ مرد گفت: اى خليفه تأمّل نما و انصاف بده، اگر مرا در يک كار معصيت سرزده باشد، تو از سه جهت مرتكب گناه شده اى! به جهت آنكه خداى تعالى فرموده است: ولا تجسسوا: يعنى در احوال مردم كاوش مكنيد و تو تجسّس نمودى. و ديگر فرموده است: «وأتوالبيوت من ابوابها»: يعنى از درب خانه ها وارد شويد و حال آنكه تو از غير درگاه ما داخل شدى و فرموده است: «اذا دخلتم بيوتاً فسلّموا» يعنى هرگاه داخل خانه ها شديد پس سلام كنيد و تو سلام نكردى؛!! كودكى پدر را مى گفت: پدر جانم، شما چقدر خوشبخت هستيد!!! پدر گفت: چطور فرزندم؟!!!! چون امسال را ديگر لازم نيست برايم كتاب مدرسه بخريد و همان كتابهاى پارسال را میخوانم!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:51 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟؟ 1 ابتدا كف دو دستتان را روبروي هم قرار دهيد و دو انگشت ميانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانيد. ۲.چهار انگشت باقی مانده را از نوك آنها به هم متصل كنيد. ۳.به اين ترتيب تمامی پنج انگشت به قرينه شان در دست ديگر متصل هستند انگشت شست نمايانگر والدين است.
سپس سعي كنيد انگشت های دوم را از هم جدا نمائيد
با تشــــــــــــــــــــکــــــــــــــر فراوان از دوست خوبم امـــــــــــیـر حســــــــــیـــــــــــن (جوک جدید-جوک کوتاه-طنز-عکس زیبا-عکسهای طبیعت-دانلود کتابهای کمیاب- برنامه های موبایل-دانلود انواع نرم افزار-آهنگهای کم حجم-آهنگهای جدید-چیستان- اخبار داغ-برنامه های نوکیا-برنامه های سونی اریکسون-عسکهای خنده دار-دانلودستان موزیک-دانلودستان موسیقی-کلیپ-سوتیهای جالب-آهنگ موبایل-زنگ موبایل-راهنمای زندگی-ازدواج-کتابهای روانشناسی-کتابهای کامپیوتر-کتابهای هری پاتر-عکسهای یانگوم-عکسهای حیفا-عکسهای نانسی-عکسهای بازیگران ایرانی وخارجی-عکسهای جالب-دانلود کتاب روانشناسی..فال عدد-فال ازدواج-فال قهوه-فال تولد-موزیک ویدئو-سریالهای تلویزیونی-آخرین خبرها) تعجب نکنید..شاید بعضی از مطالبی که داخل پرانتز نوشتم تو وبم موجود باشه..اینها رو امیر حسین گفته بنوسیم تا شاید بازدید وبم بالا بره...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:20 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
دزدى به خانه روضه خوانى وارد شد، اثاثيه او را جمع كرد وقتى كه خواست آنرا از زمين بر دارد، گفت : يا على ! روضه خوان از صداى او بلند شد، دست دزد را گرفت و به او گفت : من اين اموال را يك عمر با؛ يا حسين یا حسین جمع كرده ام ، تو مى خواهى همه را با يك يا على گفتن ببرى !!!!
گويند صيادى مرغى را هدف قرار داد و تيرش به خطا رفت و مرغ پرواز كرد، شخصى كه ناظر جريان بود شروع كرد به احسنت احسنت گفتن ، صياد عصبانى شده و به وى گفت : مرا مسخره مى كنى ؟! فرد ناظر گفت : خير، احسنت احسنت گفتن من به آن مرغ است كه چه زيبا از دام گريخت!!!
گدائى به دهى رسيد و جمعى از كدخدايان را ديد كه آنجا نشسته اند، گفت : مرا چيزى بدهيد و گرنه به خدا قسم با اين ده همان كنم كه با آن ده كردم ايشان ترسيدند گفتند: مبادا كه او ساحر و جادوگر باشد كه از او خرابى به ده ما رسد آنچه خواست به او دادند، بعد از او پرسيدند كه با آن ده چه كردى ؟ گفت : آنجا در خواست كمك كردم به من چيزى ندادند لذا به اينجا آمدم اگر شما هم چيزى نمى داديد اينجا را رها مى كردم و به ده ديگرى مى رفتم!!!!
حکیمی را گفتند: شود كه مردى نودوپنج ساله صاحب فرزندى شود؟ گفت : آرى . اگر در همسايگى اش مرد بيست و پنج ساله اى باشد!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 21:46 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزى کودکی پشت در خونه ای ايستاده و ناراحت بود.اسگل خان بهش میگه:بچه چرا اينجا ایستادی و ناراحتى ؟؟؟بچه میگه: مى خوام زنگ در خونه رو بزنم و قدم كوتاه است و نمى تونم ، اسگل خان میگه: اين كه ناراحتى نداره، من برات زنگ ميزنم.بچه میگه: نه تو منو بغل كن تا من خودم زنگ بزنم ، اسگل خان بغلش میکنه وبچه زنگ در خونه رو میزنه..بعد بچه میگه:عموحالا بيا تا با هم فرار كنيم !! خوش به حال پا برهنه ها ..میدونی چرا؟ چون ریگی به کفششون نیست!! اگه دیدی یه سوسک پشت و رو افتاده و داره دست و پا میزنه فکر نکن زدنش...داره به قیافه ی تو میخنده!! به اسگل خان میگن :سخت ترین کار چیه؟میگه نمک تو نمکدون ریختن..!میگن:چرا؟؟؟میگه چون سوراخهاش خیلی ریزه!!! اسگل خان زنشو براي زايمان برده بوده بيمارستان.بعد ار يه مدت يه پرستاره آروم مياد ميگه:يه خبر بدی براتون دارم.متاسفانه بچه عقب افتادست! اسگل خان ميگه: خانم پرستار! شيشتاشون از جلو افتادن هيچ گهی نشدن. بزار اين هفتمی از عقب بیوفته شايد يه گهی شد!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:20 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
نادانى فقيهى را گفت : چون به رودخانه اى در آيم تا غسل كنم ، شايسته است كه به كدام سوى آب بايستم ؟ و فقيه ظريف گفت : بر آن سوى كه جامه هاى توست ، تا آن ها را دزد نبرد!!! شخصی ، مادر خويش با مردى ديد. مادر را كشت . او را گفتند: چرا مادر را كشتى و مرد را زنده گذاشتی؟ گفت : در آن صورت بايد هر روز مردى را بکشم! يكى از دانشمندان ، در آموختن دانش خويش به ديگران ، دريغ مى ورزيد. او را گفتند: خواهى مرد و دانش خويش را به گور خواهى برد. گفت : اين را دوست تر از آن دارم كه آن را به نااهل بسپارم!اميرى معلم فرزند خويش را گفت : پيش از نوشتن ، او را شناگرى بياموز! زیرا او كسى را يابد كه به جايش بنويسد و كسى را نيابد تا به جايش شنا كند!!! .قاضى معروفی را گفتند: ترا عيبى نيست . مگر آن كه در داورى شتابناكى . بى آن كه در آن ژرف بنگرى قاضی دستش را بلند کرد و گفت : چند انگشت دارد؟ گفتند: پنج . گفت : شتاب كرديد و نگفتيد: يك ، دو، سه ، چهار، پنج . گفتند: چون میدانیم ، نشمرديم . گفت : من نيز حكمى را كه به روشنى دانم ، به تاخير نيفكنم پارسايى نزد فروشنده اى رفت ، تا از او پيراهنى بخرد. يكى از حاضران ، فروشنده را گفت : اين فلان پارساست ! بهايش را از او كمتر بستان ؟ زاهد گفت : ما آمده ايم ، تا با پولمان پيراهن بخريم ، نه به زهدمان و از آنجا رفت
شخصی با معاويه هم سفره بود. و بزغاله بريانى را كه بر سفره بود، مى دريد و به اشتهاى تمام مى خورد. معاويه او را گفت : چنان او را مى درى كه گويى مادرش شاخت زده است . و او گفت : تو چنان بر او مهر مى ورزى ، كه گويى مادرش ترا شير داده است!!! كسى به عیادت بیماری رفت و زیاد نشست.ازبيمارپرسید: از چه مى نالى ؟ گفت : از بسيار نشستن تو .زاهدى پير زن آسيابان را گفت : گندم مرا آرد كن ! و گرنه دعایی میخوانم كه خرت سنگ شود. زن گفت : خر رها كن ! و دعا كن تا گندمت ، آرد شود جوانی به حمام رفت و مردى را بى پوشش ديد و چشم خويش به هم نهاد. مرد او را به شوخى گفت : از كى چشم هايت نابينا شده اند. گفت : از آنگاه كه تو شرم رها كرده اى!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 13:49 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته اند:اگر تمام شب برای از دست دادن خورشيد گريه کنی لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد. اما من برای از دست دادن تو تا صبح گریه کردم؛ چون همه وجودم بودی؛حالا من مانده ام و تنهایی...من مانده ام با سیل اشک..من مانده ام با کوله باری از غم.. خدا نگهـــــــــــــــــــــــدار عزیـــــــــــزم........................خدا نگهــــــــــــــــدار.... خدا نگهدارعزیزم اما نمیشه باورم/ توی چشام نگاه نکن این لحظه های آخرم آخه چطوردلم بیاد چشماتو گریون ببینم / میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم / شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره / یکی که از دوری تو سر به بیابوون میذاره خدا نگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار / اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بذار اینجا غریب بودم ولی هیشکی نپرسید از کجاست / مسافرم اگه برم گریه نکن خدا نخواست دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت / ولی تو دنیا مردما تو رو از من روبودنت میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم / مهمون نوازی کردنو منو از اینجا روندنم میرم ولی گریه نکن نذار از عشقت بمیرم / شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوستت داره / یکی که از دوری تو سر به بیایون میذاره |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:4 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
بد بخت شدم .صبح كيفم رو زدند، ، توش همه زندگيم بود. شناسنامه، پاسپورت، كارت ملی،پنج ميليون پول،2 میلیون تراول؛ چهارده تا سكه تمام بهار آزادی، يه شاخه نبات، يك دست آينه و شمعدان، ... وكيلم؟؟؟؟ این هم چند جمله(نظم ونثر) که خوندنش ضرر نداره! 1.زندگی مثل دیکتس .... هی می نویسیم ... هی غلط می نویسیم....هی پاک می کنیم ... هی دوباره می نویسیم ...هی دوباره....غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه برگه ها بالا !! 2.اگه کسی رو دوست داری،نه براش ستاره باش،نه آفتاب،چون هر دو شون مهمون زود گذرند،پس براش آسمون باش که هميشه بالای سرش باشی!!! 3 .استكان از دستم افتاد شكست پدرم ناراحت شد - مادرم حرص خورد - برادرم گفت قشنگ بود - خواهرم گفت مال من بود ؟؟؟؟؟؟؟ اما وقتی قلبم شكست هيچ كس چيزی نگفت. بميرم ای دل كه بی صدا شكستی! 4.افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سيل خون .( بايرون) 5.نیازارم زخود هرگز دلی را ...که میترسم درآن جای تو باشد.. 6.تقصير دلم چيست اگر روی تو زيباست حاجت به بيان نيست كه از روی تو پيداستمن تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس كه يك لحظه تماشای تو روياست
7 .آنکه چشمان تو را اين همه زيبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرديا نمی داد به تو اين همه زيبایی را يا مرا در غم عشق تو شکيبا می کرد
8.گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
9.دراین دنیا که حتی ابرهم نمیگریدبه حال ما.. ..همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها 10.ای كاش كه معشوق طلب جان از عاشق می كرد.... تا كه هر بی سرو پايی نشود يار کسی 11.پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال یک شب تو را از مرمر شعر آفریده ام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشــــــم سیـه خریده ام 12.می نويسم دی دار تو اگر بی من و دلتنگ منی... يك به يك فاصله ها را بردار
13.زرد است كه لبريز حقايق شده است .... تلخ است كه با درد موافق شده است...شاعر نشدی وگرنه ميفهميدی....پاييز بهاريست كه عاشق شده است!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:0 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!! . . . ول کن دیگه بابا یه سلام کردیما راه افتادی دنبالم!!!
تو گلی...عین گلهای قشنگ قالی...تو به ظرافت تار وپود فرشهای زیبای ایرانی...اصلا"تو خود فرش پاتریسی!همونی که یه تختش کمه!!!
طرف به بچه اش میگه :غضنفربرو کلاه من رو بیار
مارمولکه ميره مشهد میشه مش مول، می برنش سربازی!!! ...الهی من خورشید بشم وتو ماه....که تا قیامت قیافتو نبینم!!
عابر از يك تروريست پرسيد: آقا ساعت چنده؟ تروريست گفت: نميدونم ولي اين ساختمون روبهرويی هر وقت بره روي هوا، ساعت هشت شبه!؟
دانش آموز سركلاس داشته سروصدا می كرده معلم بهش میگه چراخفه نمیشی دانش آموز میگه: آقا اجازه چون شنا بلدیم!!!
مرد: بازهم كه پارچه خريدی؟ زن: ميخوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟ زن با بقيه اش هم براي خودم يه پيراهن ميدوزم!!
اسگل خان یه نفرو تو خيابون ميبينه ميگه : ببخشيد من شما رو تو دبي نديدم؟ يارو ميگه : نه آقا من اصلان دبي نرفتم! اسگل خان ميگه : چه جالب اتفاقا منهم تا حالا دبي نرفتم ، حتما 2 نفر ديگه بودن!! طرف تو دادگاه به تیرباران محکوم میشه!مامور اجرای حکم بهش میگه:اگه درخواستی داری میتونی بگی؟میگه:اگه یه دست لباس ضد گلوله بهم بدین ممنون میشم!
سلمونی از مشتری كه می خواست ريشش رو اصلاح كنه؛ پرسيد:
به طرف میگن: میدونی میس کال چیه؟ میگه: یه جور واحد وزنه. مثلا میگن: یه میس کال زعفرون!!
يه روزاسگل خان ميره ساندويچي ميگه : دو تا ساندويچ بده. طرف ميگه : ميبری يا ميخوری؟ اسگل خان ميگه يه ببری بده با يه ميخوری!!!!
برای مرغه چندتا مهمون میاد. مي بينن يه عکس تخم مرغ رو ديواره. مي گن: اين عکس چيه؟ مرغه می گه: عکس بچگیهامه!!!! تف به مرامت عوضی............ برنامه امشب سینماهای تهران
می خوام روی بلندترين قله وايسم فرياد بزنم بگم دوستت دارم .......ولي حسش نيست تا بالا برم! خانمه لکنت زبان داشته میره میوه فروشی و میگه:بی زحمت یک کیلو لا لنگی بدید...فروشنده میگه:آهای حسنی یک کیلو خیار بده این خانم!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:55 توسط آبی ترین پسر دنیا
|
|
||